دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵ - ۰۸:۳۱
عنایات حضرت زهرا (س) در روایت‌های ناگفته و خاطرات شیرین شهدا

حوزه/ در روایت کتاب «خاک‌های نرم کوشک»، عبدالحسین در محاصره دشمن و هنگامی که نیروهای گردان در معرض آتش قرار داشتند، با توسل به حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها، راهکار عملیات را یافت و نیروها توانستند به مواضع دشمن حمله کنند.

به گزارش خبرگزاری حوزه، در دل آتش و خون، آنجا که همه راه‌ها بسته می‌شود، شهدا دست توسل به دامان حضرت زهرا (سلام ‌الله‌ علیها) می‌زدند؛ بانویی که پناه دل‌های شکسته و امید لحظه‌های بی‌پناهی است. روایت پیش رو، حکایت عنایت شگفت‌انگیز مادر سادات به فرمانده‌ای است که در اوج محاصره، با اشک و توسل، راه نجات را یافت.

گردان وارد دشت صافی شده بود که بعد از موانع بسیار خاکریز و دژ مستحکم ارتش عراق قرار داشت. به فاصله سی‌ ـ چهل متری از مواضع، انگار دشمن بویی برده باشد، منوری شلیک کرد. یک دفعه دشت مثل روز روشن شد. از هر طرف گلوله آتش می‌بارید. اما عبدالحسین گفته بود کسی حق شلیک ندارد. بعضی از بچه‌ها از شدت درد و جراحت دست‌هایشان را روی دندان‌هایشان فشار می‌دادند تا سر و صدا نشود. دشمن که فکر کرده بود یک گروه شناسایی را از بین برده آتش خودش را کم کرد.
زمزمه‌های عقب‌نشینی تو گردان راه افتاده بود. اما عبدالحسین همین‌طور روی خاک‌های نرم کوشک سرش را گذاشته بود، نه چیزی می‌گفت و نه جواب کسی را می‌داد.
حالا ساعت 12:30 بود. توی این نیم ساعت کاری نمی‌شد کرد که به یکباره عبدالحسین، سید کاظم معاون گردان را صدا زد. گفت از جلوی گردان 25 قدم می‌روی به سمت راست. یک علامت می‌گذاری و گردان را می‌بری آنجا و از آن نقطه چهل متر به سمت دشمن جلو می‌روی تا خودم بیایم.

عبدالحسین با چند تا از بچه‌های آرپی‌جی‌زن آمد. یک جایی را نشان داد و بعد با صدای بلند تکبیر گفت. آنها هم شلیک کردند. دشت یکباره روشن شد و حمله شروع شد. خیلی از تانک‌ها را از بین بردند و برگشتند.

صبح که شد فاصله 25 قدم را که نگاه می‌کردی می‌دیدی راهنمایی‌ات کرده تا به موازات موانع بروی برسی اول یک معبر که داخل این معبر می‌رفتی می‌رسیدی به پشت خاکریز و محل سنگر و نفربر فرماندهی. اجساد را که نگاه می‌کردی جسدهای فرماندهان دشمن را می‌دیدی که با آرپی‌جی بچه‌ها زمان جلسه برای عملیات خودشان همه کشته شده بودند.

وقتی با اصرار زیاد جریان را از عبدالحسین پرسیده بودند گفته بود: وقتی که سرم را روی خاک‌های نرم کوشک گذاشتم توسل کردم به مادرم حضرت زهرا(س).
بعد از راز و نیاز اشک‌هایم تند تند سرازیر، به قدری که خاک نرم آنجا گل شد. یک بار صدای ملکوتی خانمی را شنیدم که فرمود: «فرمانده، اینجور وقت‌ها که به ما متوسل می‌شوید ما هم از شما دستگیری می‌کنیم.» و راهکار عملیات را ارائه فرمودند.

منبع: خاک‌های نرم کوشک

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha